خار اگر باشم چه غم گل هم ز خار است ای پری
درد و درمانم یکی ، دردم ز یار است ای پری
بلبل طبع حزین را ، طرد و هر جایی مکن
کاین دل شیدای من ، زار و نزار است ای پری
من نگویم عهد را بشکستی و تنها شدم
این ره و رسم خطا ، از روزگار است ای پری
ارغوانی بود و رنگین لوح جان اما کنون
طالع آشفته ام تاریک و تار است ای پری
با همه رنج و مشقت ، غم کجا آید به چشم
دیدن چشم سیاهت غمگسار است ای پری
بس که داغ هجر تو در جان و دل روییده است
پیکر فرسوده ام چون لاله زار است ای پری
تیغ مژگان را مکن با زهـر هجرانت خراب
روزگار عاشقان خود زهر مار است ای پری
درد عاشق کُش بیا تبریز و از رندی بپرس
کاین دل بی تاب ما هم شهریار است ای پری
رند تبریزی
شور فرهاد سر تیشه گران خواهد شد
یار شیرین سخنم خسرو جان خواهد شد
آن چه در عمق دلم هست کنون می گویم
که پس پرده ی دلدار عیان خواهد شد
کوزه گر گر همه را کوزه کند بفروشد
آخر الامر گل کوزه گران خواهد شد
اینهمه جور که از عشوه ی او می بینم
عاقبت قامت ما همچو کمان خواهد شد
حافظ از عشق درون دل من می گوید
که غم و سوز دلم ورد زبان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
مهرت آغاز شد و در دل دیوانه چه شد
هرکه در فصل تو افتاد خزان خواهد شد
زاهد ار یک نفسی جلوه ی رویت بیند
خرقه ی زهد به تن جامه دران خواهد شد
عشقت اکسیر جوانی است و گل در طلبت
آن که پژمرد ز عشق تو جوان خواهد شد
تا زمانی که نیفتد به قدح عکس رخت
جام رندان جهان درد کشان خواهد شد
رند تبریزی
رویای خیس ، شعر و غزل ، خط چشم تو
با یک نگاه مبهم و با ربط چشم تو
دارم به یاد عشق تو سر ریز می شوم
تنها ترین مردم تبریز می شوم
در کوچه های بی کسی ام می روم به پیش
گم می شوم به یاد تو در خاطرات خویش
شاعر نمی شوی که بدانی چه می کشم
یک دم ندیده ای که نهانی چه می کشم
عمری میان خاطره هایم قدم زدی
وزن و ردیف قافیه ها را به هم زدی
بانوی شعر و غزل های ارغوانی ام
هرگز نشد که بخندی به شادمانی ام
با من هزار و یک غم با تو نگفته ماند
با من هزار قصه ی در دل نهفته ماند
رند تبریزی
دل فدا کردیم و بی دل سوی هامون تاختیم
در پی لیلی رخان با عشق مجنون تاختیم
گه به وصل زلف مشکین دین و ایمان هم زدیم
گه به اذن چشم جانان سوی افیون تاختیم
چون فتاد آوازه اش ، بر قلبهای عاشقان
تا لب دریای خون چون رود جیحون تاختیم
بس که با چین دو ابرو عاشقان را عشوه داد
چین و ماچین را گشادیم و به گردون تاختیم
تا اشارت های چشمش پرده های ما درید
یوسفی گشتیم و عریان سوی بیرون تاختیم
با شراب ارغوانی ، کو دوای درد ماست
در صف مستان او از عرش افزون تاختیم
گلشن عقل و خرد را یکسره بر هم زدیم
هم به گلبانگ جنون مبهوت و مفتون تاختیم
سوی مهرویان چو رندی ، بی قبا و بی نشان
تا ابد چون بندگان ، تسلیم و بی چون تاختیم
رند تبریزی
در گذرگاهی تنگ
چون گلوگاه حیات
می درد خلوت شب نور چراغ ،
می خزد ماه به سوی رگ باغ
سردی شب ،
همه ی زنجره ها کرده خموش
و سپیدار سیاه
در سکوتی سنگین
صبح را منتظر است
دیر وقتیست که در کوچه ی ما
دست تقدیر زمان
همه ی پنجره ها را بسته است
و در این شهر خموش
بوسه از دورترین نزدیکی ،
نغض پبوند حقوق بشر است
لاله ها داغ به دل
سر به گریبان بردند
و علفهای هرز ،
راه صد ساله به شب پیمودند
لیک در باور دلهای گرم
صبح از پشت حصاری تیره
مردی از جنس زمان
عزم این بادیه را خواهد کرد
قصه ی عشق به هم خواهد ریخت
لاله زاران بیدار ،
داغ بر دل همه خواهند سرود
نغمه ی سرخ صبوران صبوح
صبح خواهد شد
و در این وادی نمناکتر از مطلق صفر
روح عصیان زده از آتش آزادی و عشق
حوض نقاشی ها را
پر احساس شعف خواهد کرد
پر احساس هوایی تازه
باز پروار کبوترها
تیرگی های پر زاغان را
شستشو خواهد داد
و زمستان ز پی آمدن نام بهار
در سیه چال زمان خواهد مرد
مرد و زن
پیر و جوان
همه خواهند سرود
نغمه ی دلکش آزادی را
رو سیاهی زغال است که در خانه غم خواهد ماند ...
رند تبریزی
ای عشق مرا لنگ و علیلم کردی
در بازی بی ثمر دخیلم کردی
چاقو کش شهر سنگ دلها بودم
عاشق شدم و تو زن ذلیلم کردی
رند تبریزی
در شبی آرام بر بالای بام
پر ز می کردم من پيمانه را
کام شیرینم به می شد تلخ کام
خود شروع كردم من اين افسانه را
در میان بازوان باز یار ،
ریختم پیمانه را با یاد یار
جام را چون سر کشیدم گشت رام
این تن و جان از شراب لعل فام
سوختم من همچو آن شمع چگل
بام شد بر زیر گام من خجل
مست گشتیم هر دو چون از سوز می
دین و ایمان را خدا از ما گرفت
چونکه شیطان هر دومان تنها بدید
تلگرافی از هوس بر ما دمید
یار در آغوش بازم جا گرفت
بادی آمد روشنی از ما گرفت
در میان بازوان رقصید جام
بوی می پیچانده شد در پشت بام
روی او بوسیدمش ، چون همدمی
لب به گوش او فرو بردم دمی
تا بگویم درد دل از زندگی
راز این می خواری و شرمندگی
دست را چون گردنش انداختم
سینه ام چسبید بر آن سینه اش
خیره در چشمان همدیگر شدیم
لرزش آمد از دل بی کینه اش
داد و فریاد و تپش شد کار ما
در ورای مستی و انکار ما
مستی ما هر دو تن آلوده کرد
هر دو را در هم یکی ، پالوده کرد
اولش دینم برفت از مستی ام
پس ز آن ، ایمان فدای هستی ام
دین و ایمان را همی دیدم بر آب
چونکه یاری را خریدم با شراب
در فراق سوزش هجران یار
بس که نیکو بود آن شرب حرام
تا که می باقی و میخانه پر است
باز خواهم رفت بر بالای بام ...
رند تبریزی
آنجا که چشم های تو رنجیده می شوند
ارکیده های باکره خشکیده می شوند
در ضرب های شهوت منهای عاشقی
صبر و توان من همه نادیده می شوند
آری «حدیث سر و گل و لاله می رود»
تا نرگسان چشم تو روییده می شوند
وقتی کنار قافیه ها پرسه می زنی
آرایه های غم زده پوشیده می شوند
طرح کدام خاطره هستی که مهر و ماه
هر روز و شب برای تو زاییده می شوند
بـانـو بیـا شـبی غـزلی زنـدگـی کنیم
در بیت های بسته که نشنیده می شوند
آخر می آیی ای گل خندان به باغ من
روزی که یاس ها همه برچیده می شوند
رند تبریزی
احساس رستن در دلم سوخت
بر خاك ذلت اينچنين چشم مرا دوخت
در گورها ، با كورها
در انزواي گور كن ها ،
در عمق تونلهاي وحشت
در ريشه بد بوي سوسن هاي خوشبو
در باور سيلاب اشك ماهرانه
در آتش هجران ياران فسانه
شن هاي عالم روي من ماوا گرفتند ...
رند تبریزی
سکوت را به نام تو شکستم
جام ارغوان را سر کشیدم و دراز افتادم
از سبزی سپیداری بلند به آبی آسمانی استوار
هجرت از این آسان تر نباید بودن
با شدت زمان ،
شاخه خشک نفرت را ریشه کن کردم
و در تنهایی کویر گون ، با فلک در آمیختم
کران تا کران نشانت پوییدم
و به دنبالت ،
خرد را پشت خر بستم
در میان اوهام ،
ابدیت را به عشق تو کاویدم
و به سنگی سیاه رسیدم که می خندید
سراپای وجودم را شرم فرا گرفت
و در حصار تنهایی
بودن و نبودن را زمزمه کردم
چشمهایم را شستم و در روشنایی آفتاب تراویدم
سرشار از نگاه تو،
شهوت را وضو گرفتم
و با هوسبازی تو ، به نماز ایستادم ...
رند تبریزی
هوای بلبلان دارم که در گلزار می گردم
شراب ارغوان خواهم که با خمار می گردم
مرا بر درد بی درمان طبیبی نیست در عالم
ولیکن همچو بیماران پی تیمار می گردم
برای عشوه یوسف زلیخا خود گدایی کرد
مرا شوق گدایی شد که در بازار می گردم
چرا یکجا بمانم من چو آن بتهای تو خالی
به گرد کعبه ی یارم مسلمان وار می گردم
تو ای آهوی تاتاری که از صیاد هوشیاری
عیان کن رسم عیاری که با اغیار می گردم
حدیث جان نثارانم که جان را بر لب آوردم
اسیر دست دورانم که چون پرگار می گردم
اگر چه مهر تابانم به پشت ابر پنهان است
ولیکن من ز شوق او پی انوار می گردم
بسوزان رند تبریزی ، ز سوز ساغر و ساقی
که من در عالم مستی پی اسرار می گردم
رند تبریزی
![]()
تبریزین افتخاری ،
ترختور ، ترختور
خیالات ِ هرزه ،
همچون رقاصه های باله و فلامینگو
بر روی رشته رشته های مغزم
چرخ می زنند ،
الغوث الغوث که دارم تلف می شوم
الغوث الغوث که دارم کلافه می شوم ...
رند تبریزی
یـار آمد و مهمان شد تــا بــاد چنین بــادا
هنگامه ی مـستـان شد تا باد چنین بادا
آن مـاهرخ شیرین کــاندر بـن چـاهی بود
مـهپـاره ی کـنعــان شد تـا باد چنین بـادا
در عشق چــو پیـچیدم از درد نـتـرسیدم
دردم همه درمان شد تــا بـاد چنین بادا
از خـرمن گـیسویش وز عـشوه ابـــرویش
آتش چـو گـلستان شد تـا بـاد چنین بـادا
تـا در طلب معبـود گم گشت مـرا مقصـود
خضر آمـد و رهبان شـد تـا بـاد چنین بـادا
اندیشه توران چون بر ملک سلیمان رفت
دل رستم دستـان شد تـا بـاد چنین بـادا
از نـقش نگــارینش چون عشق فـرود آمـد
مـهر آمـد و تــابـان شد تــا بـاد چنین بـادا
تــا خــاک مـرا بگرفت آن یــار پــری چـهره
خاک از عدم انسان شد تا باد چنین بـادا
از نـور رخ سـاقی بـلبـل چـو کـشید آهی
عـالم همه بـرهان شـد تـا بـاد چنین بـادا
چـون پرتو مهرش را بی پرده بدیدم من
رنـدی همه آسـان شد تـا بـاد چنین بـادا
رند تبریزی
چون پرستو در باد
با هیاهوی دلی یخ بسته
شوق کوچیدن از این وادی سرد
سخت در تنگ دلم افتادست
و من احساس به دست
گرمی مهر تو را
از پساپیش زمان ،
از سرآغاز جهان لمسیدم
و در این گنبد وارونه ی پوچ
دیر وقتیست در اندوه وفا
شور من با طپش ثانیه ها می لرزد
و در اندوه غزلهای سبز
باغ خشکیده ی من
باز در سیطره ی موج قدم های عشق
لُخت و بی پیرایه
راز چشمان تو را
بر دل خسته ی من می ریزد
و من افتاده به خاک
دوست دارم که تو پروازکنان
ساقه ی خشک مرا
از زمین برداری
و به آداب و رسومی دیرین
تن بی ریشه ی من را به کسی بسپاری
که دلش از هوس چیدن گلها خالی است...
رند تبریزی
هنوز سینه اش از یاد کوچه غم دار است
هنوز دیده اش از یاد کوفه نم دار است
هنوز می شود از سینه آه سرد بکشد
هنوز غربت از آن چهره اش پدیدار است
هنو فاصله ها بین فرش تا فلک است
هنوز چشم سیاهش، زغم گُهر بار است
هنوز غصه ی زهرا تمام نا شدنیست
هنوز قصه ی درب و حدیث دیوار است
هنوز خاطره ها در رگ علی جوشد
هنوز دردِعلی، سینه است و مسمار است
هنوز اشک یتیمی، علی کند بی تاب
هنوز شامِ علی زاه بیکسان تار است
هنوزهرچه صبوراو،دَراست وآتش و بند
هنوزگرچه گذشته، زغصه تب دار است
هنوز می گذرد سال و ماه و عمری چند
هنوز خانه نشین و به چشم او خار است
هنوز دیدن زهرا تمام حسرت اوست
هنوز فاطمه، چشمش به راه دیدار است
هنوز دست خدا را غریب می بندند
سر خدای عدالت هنوز بر دار است
صدای گریه ی طفلی هنوز می آید
و حیدرازهمه ی شهرکوفه بیزار است
هنوز قصه ی طفلِ یتیمِ شهرِ جفا
حدیث کاسه ی شیراست وزخم بیمار است
هنوز دردِ علی را کسی نمی فهمد
"هنوزهرچه بگوید علی گنه کار است"
صدای فزتُ وَرَبی "صبا" می شنوی؟
هنوز عدل خدا را علی خریدار است ...
ای دل بیا در کوی ما ، مستانه شو مستانه شو
چون نای و چنگ ارغنون ، حنانه شو حنانه شو
تا شب نزادست آفتاب ، کامی بجوی از ماهتاب
بر شعله ی شمع جنون ، پروانه شو پروانه شو
با رقص در اوج سماع ، بی خویش شو از خویشتن
وانگه به پای عاشقان ، شکرانه شو شکرانه شو
ای شعشع تابان ما ، وی گوهر پنهان ما
بر گنج های جان ما ، ویرانه شو ویرانه شو
در تیشه های کوهکن ، اندیشه ی شیرین نگر
چون داستان بیستون افسانه شو افسانه شو
ای عشق ضرب آهنگ تو ، هفت آسمان آونگ تو
در عاشقی همچون الف ، یکدانه شو یکدانه شو
ای لا احب الآفلین ، در دیده ی مستان نشین
وین اشک بی افسار را ، پیمانه شو پیمانه شو
تا عطر افشانی سخن ، در هر سرای و انجمن
ای رنـد تبـریـز این چنین ، دیـوانه شو دیـوانه شو
رند تبریزی
بــــاز یــــاد سیمتـن می آیـــدم
عطر سوسن با سمن می آیدم
در فــراق دلبـران هـر روز و شب
نــالــه های مرد و زن می آیــدم
بــــا نــــوای ارغنــون و ارغـــوان
یــاد آن شیرین دهن می آیـــدم
از حــریر یــــار می گــویم سخن
آن حــریــری کـــز یمن می آیدم
وا اسفهــا کی زنـم انــدوهگیـن
عطـر و بـوی پیــرهـن می آیــدم
در میــان گـلرخـــان و در سمـاع
نغمـه هـای تـن تنن می آیـــدم
بـــا نگـــاهی در وفـــای روزگــــار
یـــاد آن پیمـان شکن می آیــدم
شکوه اندر دل نماند و بیش ازین
در وفــایش جـامه کن می آیـدم
رنـــد تبــریــزی به قـنـد شعـر تــو
دلبــری شکـر شکن می آیـــدم
رند تبریزی
در
لابلای
شب ،
در
ازدحام
غم ،
آکنده
با
سکوت ،
آرام و بی صدا
دستی به روشنایی مهتاب می کشد مرا ...
رند تبریزی
محبوب من ،
از چشمهای تو تا حقارت من
فاصله بسیار نیست
آنسان که گل را فاصله ای با خار نیست
من ،
از کابوس هبوط تا چیدن سیب
زندگانی را ،
در پای قدیسه ای به نام عشق باخته ام
و تو ،
تمام شیرینی های عالم را
با من گذرانده ای
بهانه نیست عشق
بهانه نیست آوارگی از بهشت ،
که من تمام باکره های مقدس را
تنها به یاد تو
در پای چلیپا نهادم
و کف دست هایم را به میخ نگاهت آکنده کردم
محبوب من ،
من هر بهار با روحی مسیحایی
نشاط زندگانی را
به ارزانی نگاه فاحشه ای زنده کرده ام
تا تو را در انتهای باغ ارغوان به آغوش گیرم
ای ماورای من در اوج بودنم
دست مرا بگیر که من
از هزاره های عدم
تا معاصرهای زیستنم با تو بوده ام ...
رند تبریزی
در انتظار غروبی تنگ
دامنه های هجران را نظاره می کردم
وحشت اندیشه هایم ،
خورشید را در می نوردید
و حصار تنهایی ام را فرو می ریخت
با آهنگ ارغنون
آزادی قافیه در سکوتم ردیف بست
شک ظلمت ،
کهربای مرا چید
و سیال تیره نازل شد
شامگاه بود
باران روشنی از ابر تیره می بارید
تهی تر از آینه بودم
میان رویاها
و سینه بند دختر همسایه با باد می رقصید
من با اضلاع گمشده نور
طلوع را نفس کشیدم
و تو بی احساس تر از عدم
به دنبال رنگ ها رفتی ...
رند تبریزی
به کریشنا سوگند
و به برگشتن طاووس به هند
فیل ما را نفس باد صبا می آید
و در این شومی احساس زغال
دود بی پرده ی عشق
از سر و کله ی من می خیزد
و دروغی رنگین ؛
"شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند"...
رند تبریزی
دوباره سرخوش و شادی ، خمار آمیز می رقصی
شبیه شمس و مولانا ، چه شور انگیز می رقصی
انالحق گفته را مانی ، که ما را بر نمی تابی
مگر منصور حلاجی ، که حلق آویز می رقصی
من آن ققنوس بی بالم ، که در دام تو افتادم
و تو آن آتش قهری که بی پرهیز می رقصی
بهاری هستی و اما ، نمی بینی چه می ریزم
شبیه باد گلریزان ، که در پاییز می رقصی
نه تنها روز ای بانو ، که تا من زنده ام هر شب
تو در اندیشه های من به شب ها نیز می رقصی
گه از اینجا گه از آنجا ، برایت شعر می گویم
عقاب ذهن من هستی که تند و تیز می رقصی
میان این همه ماتم ، ملال انگیز شد شعرم
که من غرق تمنایم و تو یکریز می رقصی
تمام عمر سرگردان به دنبال تو می گشتم
ولی تو ای غزال من در این تبریز می رقصی
رند تبریزی
مي نوش كه از زمانه ول خواهي شد
درياب كه از باده خجل خواهي شد
امروز اگر هم نخوري ، خواهي خورد
آن روز كه چون كوزه ز گل خواهي شد
كوزه چون مي شكند ، كوزه گري خندان است
آنكه از ترس خدا مي نخورد نادان است
گر خدا كوزه گر است و من و تو چون كوزه
مي نوش و شكن كه كوزه گر شادان است
احوال جهان كه اينچنين شد بلوا
از دوزخ زشت دل ندارد پروا
با جام شراب از آن گرفتم ماوا
كاين باده ي تلخ به ز شيرين حلوا
ای عشق به جز تو همدمی دارم نه
با ساز و نوای تو غمی دارم نه
زخم دل من اگرچه بی درمان است
جز مهر رخ تو مرهمی دارم نه
رند تبریزی
پرواز
را
می خواهی
چکار؟
مرا به خاطر بسپار...!
مادرم
دیریست ؛
در منجلاب بی کسی
دیوارهای خستگی ام را شمرده ام
و به یاد آخرین بوسه
و آخرین گناه
چشمهایم را بسته ام
هر صبح ،
از پیچک نیلوفران بالا رفته ام
و هر پائیز
زیباترین ثانیه ها را سروده ام
و سالها در جستجویت
نرگس های دشت را
به عطر ملموس نفسهایت ،
بوییده ام ؛
با بود و نبودت زاویه ساخته ام
و به انتظار آمدنت ،
در امتداد کویر گون با فلک در آمیخته ام
و اینک تنها در این سکوت
به یمن ظهور تو
خورشید را به استعاره ی فانوسی
شورانده ام ...
رند تبریزی
ما نه آن صوفی صافیم که کوثر گیریم
ما از آن طیف سیاهیم که ساغر گیریم
سالها از دل و جان نغمه سرایی کردیم
تا که شاید دو سه روزی لب دلبر گیریم
دود بی پرده ی عشقیم که سودای وصال
همچو عود از گذر شعله ی مجمر گیریم
در خیالی که چنین آتش هجران پر کرد
مرهم سوز دل از باده ی احمر گیریم
مست از بانگ انالحق همه آویزانیم
ما نه کمتر ز خداییم که کمتر گیریم
گر به شطرنج جفا جمله جهان دربازیم
دست در دامن آن مهرخ شهپر گیریم
یارب اینجا چه سخایی است که در اوج فنا
خاک پایش بتکانیم و همه زر گیریم
رند تبریزی از این تلخی غم بیرون آی
تا به شیرینی سخنی مزه ی شکر گیریم
رند تبریزی

بهشت زهرا قطعه ۲۵۷ ردیف ۴۱ شماره ۳۲
ثبت شد
به نام دختری
که تنها گناهش
پیوستن به آزادی بود
و انزجار از دروغ...
ثبت شد و گذشت
یک ماه از داغ آن فرشته ی آزادی
و تمام شد
تمام زیبایی از دست رفته اش
پوسید و به خاک برگشت
تا دوباره ،
ایمان بیاوریم به مردن زیر بار دین
و خفه شدن با دستارهای سیاه و سفید
و تاریکی زیر بار عباهای انگلیسی
و زندگی زیر بار نفرت
و فرو رفتن در لنجزار آباد ایران
همینجاست وطن ما
و همینجاست فرودگاه خون قلب ما
آری ، هم اینجاست
که سبزها همه در خون خود می غلتند
و آنها که زنده اند در خون دل.
ترسی ندارم از اینها که وحشی اند
زیرا که پیش از این
با من ندای خوش آواز گفته بود
«نگران نباش،
فقط یک گلولهاست
و پس از آن همه چیز تمام میشود».
بهشت زهرا قطعه ۲۵۷ ردیف ۴۱ شماره ۳۲
آنجا دختری است
دختری است آنجا...
رند تبریزی
سالها دل طلب روي تو از ما مي كرد
چون صدف در عطش عشق تقلا مي كرد
واعظي كو همه را پند بهشتي مي داد
بنده ی عشق تو بود و همه حاشا مي كرد
بت پرستان همه در خاك تو سر مي بردند
اين چه كفري است كه بيگانه تمنا مي كرد
عمر ما از غم هجران به سر آمد هيهات
كاش مي بود طبیبی كه مداوا مي كرد
كشته ي روي تو هستيم در اين كوي خراب
كه رخت زنده كند آنچه مسيحا مي كرد
روي شيرين تو خود تيشه به دستم بگذاشت
چون همان درد كه فرهاد مدارا مي كرد
زاهدي چون به طريقت همه دنيا بفروخت
در زمستان خبر از سوسن و مينا مي كرد
لايقم نيست كه از عشق تو سيراب شوم
شبنمي نيست و اين دل غم دريا مي كرد
اين غزل نكته و معني است وليكن ساقي
رند تبريزي از آن شرب تو غوغا مي كرد
رند تبریزی
پ.ن » مهم نیست که مرگ ، چه وقت و در کجا به سراغ من می آید ؛ مهم این است که وقتی می آید من آنجا نباشم... «وودی آلن»
دیروز نزدیک بود غزل خداحافظی را در 27 سالگی بخوانم ، یه ماشین صفر کیلومتر از بالا افتاد و من رندانه از زیرش فرار کردم... هیچکس باورش نمی شد که چیزیم نشه...وای چه حالی میداد بعد از این بهم می گفتن : شاعر زنده یاد رند تبریزی... (:دی)
با همه ی شعر و غزل خوانی ام
گنگ ترین واژه ی عرفانی ام
گوی مرا طاقت صبری نماند
کز طلب عشق تو چوگانی ام
فخر من این است که در عید تو
پیش قدم های تو قربانی ام
تو غزل معرفت و حکمتی
من خط نشناخته ، سُریانی ام
شاعرم و فال به نامت زدم
ترسم از آن است بسوزانی ام
باغ تو را در همه جا آبیار
نیست به جز دیده ی بارانی ام
ناب ترین شعر همی دانمت
سخت ترین قافیه می دانی ام
عقل ز دستم شده و سایه وار
در شُرف بی سر و سامانی ام
پیش بیا طالع من را بخوان
تا که بدانی ز پریشانی ام
در دل من تیرگی داغ هاست
گرچه پر از هاله ی نورانی ام
رند تبریزی
عاشقانیم و جنون حیران ماست
مرغ عشقیم و قفس زندان ماست
وای از این چرخ بلند هفت رنگ
کز پی اش دلهای سرگردان ماست
سنگ شد قلب از جفای روزگار
نقش روی گلرخان در کان ماست
با همه ویرانگری و رنج عشق
باز رنگ ارغوان در جان ماست
صد هزاران گنج های خسروان
پیش چشم گلرخان ارزان ماست
شهریاران خوش سرودند و همان
نغمه ی شبگردی و جولان ماست
جسم قبر و جامه قبر و خانه قبر
باز لفظ زندگان عنوان ماست
چشم ها خشکید و سر آکنده شد
زین مصیبت ها که خود تاوان ماست
تار و پود ما به نا عهدی گسست
غم چو سایه یار و هم پیمان ماست
رنـد تبـریـزی به گرد شعـر تـو
دوش دیدم حلقه ی رندان ماست
رند تبریزی
یار اگر جلوه در این باده و جام اندازد
آصف و زاهد این شهر به دام اندازد
بلبلی کو به دمن ساز و نوا می دهد او
بر لب ساکت گل ، آه مدام اندازد
هر که مجنون شد و یکدم رخ لیلی را دید
بر در کوی بتان ، حسن ختام اندازد
وانکه سیمای گل افشان به رخ شیرین داد
شور فرهاد سر تیشه ی عام اندازد
ما نه آنیم که بی جلوه ی "می" میگردیم
مست آنیم که در کاسه ی لام اندازد
خرقه پوشی که ره روی و ریا می رود او
همه را در طلب عیش حرام اندازد
بنده ی دولت آنیم که در جلوه ی عشق
بر در خانه ی دل عطر سلام اندازد
رند تبریزی اگر طبع تو این است کجا
بر دهان تو فلک مهر و لگام اندازد
رند تبریزی
ای بهترین ترانه ی من تو چه محشری
دست مرا گرفته و با خویش می بری
هفت آسمان شعر تو را گشته ام ولی
شرقی ترین عروس غزلها تویی پری
بانوی هفت شهر غزل های دلنشین
تو از همه ی شعر های من غزلتری
حالا که عشق در دل من ذوب می شود
دیوانه می شوم که تو ایمان بیاوری
ایمان بیاوری به سر آغاز فصل من
با های و هوی شادی و با رقص بندری
هر روز عشق تو در من شدید می شود
می بارد از زمین و زمان بر تو مشتری
این چندمین بهانه من از تو گفتن است
باور نمی کنی که شدم چون کبوتری
که در سکوت بی کسی و بغض های خود
تنها به جرم عشق تو خوردست توسری
پیش دلم بیا و بگو ای نوای عشق
شیوا ترین سکوت مرا باز می خری؟
رند تبریزی
در سکوتی مبتذل
بر لب دیوارهای خستگی
زیر نور ماه و مهتابی حزین
گشته ام سرگشته ی مهر و وفای گلرخان
وندر این آیین تلخ زندگی
بی سر و سامان شدم از هجر یار
تیرباران فلک بی هیچ رحم
پیکر فرسوده ام را می درد
خم شدم از جور درد انتظار ...
پیچش مهتاب در گل بوته های ارغوان
های و هوی عشق را در قلب من افکنده است
وندر این غرقاب خون
قلب بی تاب من از عالم تهی است
خوب می دانم پری
عشق ورزیدن به تو از آسمان آبی تر است
وین سکوت شرمگین غزل
کنج احساست نمی گنجد تو را
کاین چنین در عاشقی
سنگ فرش قلب تو از خون من رنگین شده است
لیکن اینجا در میان تشنه ها
بی تو هر شب من کنار جویبار
تشنه تر از سنگهای چشمه ام
هم در آن رویای چشمان سیاه
تیره پوش خاطرات بسته ام
آه ای رویای بی همتای من
اندر این خلوت مرا دریاب با جادوی عشق
تا خرامان گردم از دست سپهر
تا که شادان گردم از این روزگار
من که با خونین دلان در عشق تو خون خورده ام
لایق دیرینه ی عشق توام ...
آه ای محبوب من
دوست دارم با تو گویم زیر این مهتاب تنگ
بی تبسم های تو پامال اندوهم هنوز ...
رند تبریزی
ای دلبر مهپاره ، بازا و کمین کم کن
وین موسم هجران را در هم زن و بر هم کن
با دست مسیحایی ، در زلف چلیپا کش
خرما بن سوزان را ، آبستن مریم کن
تا گنبد مینا را ، آکنده کنی با عشق
مهر رخ حوا را ، بر سینه ی آدم کن
یک ملک خراسان را از روی کرم بِستان
صد ملک سلیمان را ، ارزانی ادهم کن
ای مطرب شیرینم ، وی باده ی دوشینم
گه زمزمه ی زیر و گه ولوله ی بم کن
پیمانه به دستم ده ، وز باده نشستم ده
چون هست تویی جانا ، مستم کن و پستم کن
تا کوی تو را یابم از عرش برین ای جان
در مجمر رسوایی ، عودم کن و دودم کن
کاشانه ی رندی را ، خواهی که نسوزانی
آبادی این خانه از خشت و گل غم کن
رند تبریزی



و اینک ؛
در من نبود یک کلمه موج می زند ؛
انتقــــام !
رند تبریزی
پنجره های بی تابی ام
از شور بختی انتظار شکسته می شوند
اشکهایم ، لعاب سرسختی را فرو می شوید
و کهنه کینه های تهوع انگیز
به دار مجازات بسته می شوند
در باغ من ،
انارهای ترک خورده
شیرینی پاییز را فریاد می زنند
و از تلالو حبه های انگور شهوت می چکد
دیگر کمین عشق به کسی تلنگر نمی زند
و من در جوار صنوبرها
کمی دورتر از روشنایی فانوس
چون سیاهی سائیده شب
ستاره های شبگرد را به بند می کشم
هر لحظه ،
سیلاب واژه های گستاخ
بی هیچ منطقی
دریچه ی فلسفه ام را می بندد
حباب آرزوهایم فرو می ریزد
و عشق ،
این جذبه ی حیات
با هیچ مخملی
روح فسرده ی من را جلاء نمی دهد
تنها و بی صدا
با جام ارغوان
از مرز بودن به نبودن کوچ می کنم
وفا را در آیینه می پویم
و فریاد می زنم ،
ای آشناترین غزل زندگانیم
با من بگو که کی؟
افسانه ی ظهور را ورق می زنی؟
رند تبریزی
در گذرگاهی تنگ
چون گلوگاه حیات
می درد خلوت شب نور چراغ ،
می خزد ماه به سوی رگ باغ
سردی شب ،
همه ی زنجره ها کرده خموش
و سپیدار سیاه
در سکوتی سنگین
صبح را منتظر است
دیر وقتیست که در کوچه ی ما
دست تقدیر زمان
همه ی پنجره ها را بسته است
و در این شهر خموش
بوسه از دورترین نزدیکی ،
نغض پبوند حقوق بشر است
لاله ها داغ به دل
سر به گریبان بردند
و علفهای هرز ،
راه صد ساله به شب پیمودند
لیک در باور دلهای گرم
صبح از پشت حصاری تیره
مردی از جنس زمان
عزم این بادیه را خواهد کرد
قصه ی عشق به هم خواهد ریخت
لاله زاران بیدار ،
داغ بر دل همه خواهند سرود
نغمه ی سرخ صبوران صبوح
صبح خواهد شد
و در این وادی نمناکتر از مطلق صفر
روح عصیان زده از آتش آزادی و عشق
حوض نقاشی ها را
پر احساس شعف خواهد کرد
پر احساس هوایی تازه
باز پروار کبوترها
تیرگی های پر زاغان را
شستشو خواهد داد
و زمستان ز پی آمدن نام بهار
در سیه چال زمان خواهد مرد
مرد و زن
پیر و جوان
همه خواهند سرود
نغمه ی دلکش آزادی را
رو سیاهی زغال است که در خانه غم خواهد ماند ...
رند تبریزی
شب بود و ماهتاب به رضوان رسیده بود
وقت ترانه خواندن شیطان رسیده بود
آلاله مست بود و سمن در فراق گل
در لابلای تب به لب جان رسیده بود
مرد از سکوت زمان خسته بود و سرد
گویی ز انتظار به نقصان رسیده بود
حوّا دو سیب چیده و بر دامنش نهاد
وقت حراج کردن ایمان رسیده بود
یک لحظه ایستاد و بر جای خود نشست
دیگر فشار کار به دندان رسیده بود
با حیله های عاشقی و آیه های پوچ
شیطان به ابتکار خود آسان رسیده بود
دیگر بهشت موطن آدم نبود وای
وقت شکنجه کردن انسان رسیده بود
یک لحظه بود غفلت و آدم هبوط کرد
حوّا به خواب و قصه به پایان رسیده بود
رند تبریزی
با همه ی شعر و غزل خوانی ام
گنگ ترین واژه ی عرفانی ام
گوی مرا طاقت صبری نماند
کز طلب عشق تو چوگانی ام
فخر من این است که در عید تو
پیش قدم های تو قربانی ام
تو غزل معرفت و حکمتی
من خط نشناخته ، سُریانی ام
شاعرم و فال به نامت زدم
ترسم از آن است بسوزانی ام
باغ تو را در همه جا آبیار
نیست به جز دیده ی بارانی ام
ناب ترین شعر همی دانمت
سخت ترین قافیه می دانی ام
عقل ز دستم شده و سایه وار
در شُرف بی سر و سامانی ام
پیش بیا طالع من را بخوان
تا که بدانی ز پریشانی ام
در دل من تیرگی داغ هاست
گرچه پر از هاله ی نورانی ام
رند تبریزی
با شوخی شراب
لرزید شوکران
بر تار و پود غربت زده ی شام آخرش
آبی ترین ترانه
بر روی ماه هاله بست
و نقاش چیره دست
تاریک تر ز شب
اندوه پر فسانه ی فانوس مرده را
چون سرسرای شب
تیره گون نمود
آویز قاف عشق بود
داس سپهر صبح
آن دم که من
بی هیچ منطقی
بر بوم زندگی
تنها فسانه ی دل را
گردن زدم
تا مسیر بادهای پیوسته
غریو خاموشی را فریاد کنند
در انحنای شب
سازی شکسته بود
شاعر به زال غزل حمله برده بود
وز لابلای یاس پیر
بادی به صورت شبنم وزیده بود
و ارغوان
نقش دامن پر چین عشق را
بی رنگ تر ز عدم
بر روی ساقه ی خورشید زخمه کرده بود
طرحی کشیده بود ...
رند تبریزی
وقتی که رفتی من شدم دلتنگ چشمانت
باور نمی کردی شوم آویز دامانت؟
رفتی و بی تو من شدم هرجایی شهر
اینگونه رسوا تا ابد دربند زخمانت
تا یک غزل خواندم برایت از تمنایم
رفتی و احساس مرا گفتی به مامانت
بانوی کشته مرده ی شعر و غزلهایم
این دل مرا بشکسته و نشکسته ایمانت
درد من از دوری تو اینگونه می پیچد
با من بیا بنشین فقط ، این پول درمانت
گفتم بیا یک دم مرا عطری دگر افشان
گفتی برو پیچیده اینجا بوی رحمانت
حالا برایم آرزو گشته شب و روز
یک بار دیگر من شوم در کافه مهمانت
اما می آیی بر سر خاکم و می خوانی
تنها ترین سر گشته ی بی خانه و مانت
رند تبریزی
خنده زدی زنـده شدم ، طعنـه زدی بنده شدم
جــلوه ی لبخند تـو را دیــدم و رقـصنــده شـدم
یوسف گم گشته تویی، احسن الافسانه تویی
روی تـو را دیــدم و مـن عصمت لـغـزنـده شـدم
راز در ایـن خــانــه مگو بــا دل پــروانـه کـه شب
شعلـه ی عشق آمد و من آتش سوزنده شـدم
عقل متـرســان و بیــار ، از قــدح بـــاده ی نــاب
چــونکه من از سـاغـر و می فربه و بالنده شدم
شمع تـویی، شور تویی شهره ی کاشانه تویی
مــهر تـــو را دارم و زان اینهمــه تــابـنــده شـدم
گــفت مــرا ســاده دلـی ، وز گهر خـاک و گلی
رفتـم و بـی مـنت می در غمـش افـکنده شـدم
شعر و غـزل چاره نشد بر دل شوریده ی من
رنــدم و از شوکـت او ، یکسـره شـرمنـده شدم
رند تبریزی
ای بهترین ترانه ی من تو چه محشری
دست مرا گرفته و با خویش می بری
هفت آسمان شعر تو را گشته ام ولی
شرقی ترین عروس غزلها تویی پری
بانوی هفت شهر غزل های دلنشین
تو از همه ی شعر های من غزلتری
حالا که عشق در دل من ذوب می شود
دیوانه می شوم که تو ایمان بیاوری
ایمان بیاوری به سر آغاز فصل من
با های و هوی شادی و با رقص بندری
هر روز عشق تو در من شدید می شود
می بارد از زمین و زمان بر تو مشتری
این چندمین بهانه من از تو گفتن است
باور نمی کنی که شدم چون کبوتری
که در سکوت بی کسی و بغض های خود
تنها به جرم عشق تو خوردست توسری
پیش دلم بیا و بگو ای نوای عشق
شیوا ترین سکوت مرا باز می خری؟
رند تبریزی
چون پرستو در باد
با هیاهوی دلی یخ بسته
شوق کوچیدن از این وادی سرد
سخت در تنگ دلم افتادست
و من احساس به دست
گرمی مهر تو را
از پساپیش زمان ،
از سرآغاز جهان لمسیدم
و در این گنبد وارونه ی پوچ
دیر وقتیست در اندوه وفا
شور من با طپش ثانیه ها می لرزد
و در اندوه غزلهای سبز
باغ خشکیده ی من
باز در سیطره ی موج قدم های عشق
لُخت و بی پیرایه
راز چشمان تو را
بر دل خسته ی من می ریزد
و من افتاده به خاک
دوست دارم که تو پروازکنان
ساقه ی خشک مرا
از زمین برداری
و به آداب و رسومی دیرین
تن بی ریشه ی من را به کسی بسپاری
که دلش از هوس چیدن گلها خالی است...
رند تبریزی
بر می خیزم ،
و استخوان های فرو رفته در دلم را
به شیرینی لبخند باکره ای پیوند می زنم
و حباب آرزوهایم را
در رود چشمهای دخترکی ژولیده
فوت می کنم...
استخوان های پلاسیده ام
گلویم را بسته اند
و در این غربت زهر آگین تنهایی
استعاره های حضور یک آبی رنگ
کالبدم را می نوازد
و از چرکینه های سیاه رنگ خاطرات نه چندان دور
تنها ترانه ای عقیم ،
بر سفیدی اوهام ورق خورده ام جاری می شود
شمعدانی های انتظارم ،
به زردی گراییده اند
و جاده های مخروطی
در انتهای چشمانم ، نقش بسته اند
شن های سفید
تقدیری ناخوش برایم رقم زده اند
و شن های سیاه
در حسرت چشمهای من ، در گور نشسته اند
آه ای نوای تلخ اندود زندگانی ام
در خلوت شبهای آخرم
سکوت را ارزانی قلبم کن
تا نگاه دارد ،
چشمان قهوه ای بی شرمم را...
رند تبریزی
ای شاهد جان بازا ، در غیب جهان تا کی؟
وین سینه زخمی را ، این رنج نهان تا کی؟
در زلـف تو پیچیـده ، چشمـان سیـه بختـان
این چشمه خشکیده ، ای موی میان تا کی؟
در وصل بهارانت ، دل پاره شد از هجرت
ای مژده فروردین ، این فصل خزان تا کی؟
نالیدم و خون خوردم از زخمه ی ابرویت
با آن خم خونخواره ، بی نام ونشان تا کی؟
ای خسرو جـاویـدان ، وی آتش افـروزان
در آتش این هجران ، فریاد و فغان تا کی؟
می خوردم و هشیارم ، بی عکس رخت ساقی
چون مست نمی گردم این رطل گران تا کی؟
ای عـالـم اسـرارم ، وی سـرور و سـالارم
بی رونق دینارت ، در سوز و زیان تا کی؟
رندی چو نمی رقصند ، با شعر تو طنازان
شادی کن و ساغر زن این شعر روان تا کی؟
رند تبریزی
دوباره طرح غزل را کشید و عاشق شد
چو شبنم از رخ لاله چکید و عاشق شد
زنی که سیرت پاکش شبیه حوّا بود
دوبار سیب وفا را چشید و عاشق شد
تمام بی کسی اش را شبیه یک پیله
به روی ساقه ی نسرین تنید و عاشق شد
و مرد روی لبانش که رود جاری بود
میان بستر گرمی خزید و عاشق شد
صدای خسته ی مرد و طنین درد زن
به گوش شاعر تنها رسید و عاشق شد
و زن که عطر تن او به خانه می پیچید
تمام اشک غزل را مکید و عاشق شد
رند تبریزی