بــاز در ایــن مـرثــیه ی زنــدگـی
خـــسته ام از ناحـیه ی زنــدگی
من مـََلکم ، مُـلک بـهشتم دهید
شــاکـی ام از بــادیـه ی زنـدگی
مست و گریزان ز کـنارم گذشـت
عــقربــــه ی ثـــانــیه ی زنـدگی
کـُـشت مــرا مـُـفـتعلن مــُفـتعل
وای از ایـــن قــافــیه ی زنــدگی
ر.ت.ارغوان
گـلعـذاری بـاغـبان را بــاز هـم از یـاد برد
صـبر کـنعانش نـماند و پـیرهن را بـاد برد
در مـرام عـاشقان ایـن رسم عیاری نبود
تـیغ ابـرو بـر کـشید و از مـیان پـولاد بـرد
نـوبهار زنـدگی چون در گل و گلشن فتاد
گلسِتان را در خزان درد دل شمشاد برد
دلـبر مـا چون بجز خود آیت عشقی ندید
در دل مـا غم نهاد و بـا خودش میعاد برد
در وفایش تـازیانه خوردم و این نو عروس
حـجله را از دم رهـا کرد و ز دل داماد برد
تا نی ستان وجودم را به لبخندی فروخت
آتـش هجرش مـرا از بیخ و بـن بـنیاد بـرد
در هوای کوهکن اندیشه شیرین چو رفت
خسروان را باد غیرت تیشه ی فرهاد برد
جملگی تــبریـزیان بـر بخت من نالیده اند
ارغــوان را رنـد پرورد و ثـمر شهزاد بـرد
ر.ت.ارغوان
مــرا تـباه مي كــند ، صــفاي چـشمهاي تــو
ز تــاب مي بـــرد دلـم ، اداي چشــمهاي تـو
بسـاط كـيميا گــران ، هـمه كـساد مي شود
كـه بــرده از طلا رمـق ، جـلاي چشمهاي تـو
نـگاه مـهربان تـو ، به كــوي ما از آن گـذاشت
كه شاعـري حزين شوم ، براي چشمهاي تو
غزل غزل سـروده ام ، ز زلـف چون قصيده ات
تـمـام ايـن تــرانـه ام ، فـداي چـشمهاي تـــو
مـرا ز پيـش خــود نــران ، اگــرچــه لا ابــالـيم
كـه پادشاه عالم است ، گداي چـشمهاي تو
بـه گـونه هاي نيلي ام ، نظاره كن ولي بـدان
كـه سرخ تر از اين كند ، قـفاي چشـمهاي تـو
شكايتي نمي كنـم ، ز زخـم تــو بــر ايـن دلم
كــه چـون نـدارد انـتقام ، بـلاي چــشمهاي تو
جهان به كام من نشست ، به گـردش نگاه تو
كه خود تمام عالم است ، رضاي چشمهاي تو
بـهانه كـي كـند دلـم ، از ايـن زمـانـه ي خـراب
كـه دل براي تو سرشت ، خداي چشمهاي تو
ر.ت.ارغوان
دیریست ؛
در منجلاب بی کسی
دیوارهای خستگی ام را شمرده ام
و به یاد آخرین بوسه
و آخرین گناه
چشمهایم را بسته ام
هر صبح ،
از پیچک نیلوفران بالا رفته ام
و هر پائیز
زیباترین ثانیه ها را سروده ام
و سالها در جستجویت
تمام نرگس های دشت را
به عطر ملموس آخرین نفسهایت ،
بوییده ام ؛
با بود و نبودت زاویه ساخته ام
و به انتظار آمدنت ،
در امتداد کویر گون با فلک در آمیخته ام
و اینک تنها در این سکوت
به یمن ظهور تو
خورشید را به استعاره ی فانوسی
شورانده ام ...
ر.ت.ارغوان
با همه ی شعر و غزل خوانی ام
گنگ ترین واژه ی عرفانی ام
گوی مرا طاقت صبری نماند
کز طلب عشق تو چوگانی ام
در دل من تیره گی داغهاست
گرچه پر از هاله ی نورانی ام
فخر من این است که در عید تو
پیش قدم های تو قربانی ام
تو غزل معرفت و حکمتی
من خط نشناخته ، سریانی ام
شاعرم و فال به نامت زدم
ترسم از آن است بسوزانی ام
باغ تو را در همه جا آبیار
نیست به جز دیده ی بارانی ام
ناب ترین شعر همی دانمت
سخت ترین قافیه می دانی ام
عقل ز دستم شده و سایه وار
در شُرف بی سر و سامانی ام
پیش بیا طالع من را بخوان
تا که بدانی چه پریشانی ام
مفتعلن ، مفتعلن ، فاعلات
حرف دل و مطلب پایانی ام
رندم و با این همه سر در گمی
کشت تو را روضه ی طولانی ام
ر.ت.ارغوان
در مستی نگاه گلهای ارغوان
در پای درختان سر به زیر و سبز
در غار وحشت اندیشه های پوچ
در خواب مردم دربند زندگی
در اهتزار پرچم طاغوتیان جهل
در انزوای بودن و در اوج بی کسی
در عشق و نفرت ،
در وصل و در زوال
در لذت چیدن سیبی که زخم زندگی است
در شعله های اشتیاق
در چاه صبر
در ناله های پریشان
در ریاضتهای تلخ
در قیل و قال کلاغان ، های و هوی جغد
در بستر درماندگی و عجز
در تار و پود الحذر
هر روز
هر شب ،
هر جا که عشق نیست
هر جا که آدمی از خویش رسته است
هر جا که نبودن به ز بودن
هر جا که زهر هلاهل حلال گشته است
آنجا منم ،
بیرون نشسته از این گود زندگی
در انتظار مرگ ،
در انتظار رهایی ز ننگ بی کسی ...
ر.ت.ارغــــوان