شور فرهاد سر تیشه گران خواهد شد
یار شیرین سخنم خسرو جان خواهد شد
آن چه در عمق دلم هست کنون می گویم
که پس پرده ی دلدار عیان خواهد شد
کوزه گر گر همه را کوزه کند بفروشد
آخر الامر گل کوزه گران خواهد شد
اینهمه جور که از عشوه ی او می بینم
عاقبت قامت ما همچو کمان خواهد شد
حافظ از عشق درون دل من می گوید
که غم و سوز دلم ورد زبان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
مهرت آغاز شد و در دل دیوانه چه شد
هرکه در فصل تو افتاد خزان خواهد شد
زاهد ار یک نفسی جلوه ی رویت بیند
خرقه ی زهد به تن جامه دران خواهد شد
عشقت اکسیر جوانی است و گل در طلبت
آن که پژمرد ز عشق تو جوان خواهد شد
تا زمانی که نیفتد به قدح عکس رخت
جام رندان جهان درد کشان خواهد شد
رند تبریزی
رویای خیس ، شعر و غزل ، خط چشم تو
با یک نگاه مبهم و با ربط چشم تو
دارم به یاد عشق تو سر ریز می شوم
تنها ترین مردم تبریز می شوم
در کوچه های بی کسی ام می روم به پیش
گم می شوم به یاد تو در خاطرات خویش
شاعر نمی شوی که بدانی چه می کشم
یک دم ندیده ای که نهانی چه می کشم
عمری میان خاطره هایم قدم زدی
وزن و ردیف قافیه ها را به هم زدی
بانوی شعر و غزل های ارغوانی ام
هرگز نشد که بخندی به شادمانی ام
با من هزار و یک غم با تو نگفته ماند
با من هزار قصه ی در دل نهفته ماند
رند تبریزی
دل فدا کردیم و بی دل سوی هامون تاختیم
در پی لیلی رخان با عشق مجنون تاختیم
گه به وصل زلف مشکین دین و ایمان هم زدیم
گه به اذن چشم جانان سوی افیون تاختیم
چون فتاد آوازه اش ، بر قلبهای عاشقان
تا لب دریای خون چون رود جیحون تاختیم
بس که با چین دو ابرو عاشقان را عشوه داد
چین و ماچین را گشادیم و به گردون تاختیم
تا اشارت های چشمش پرده های ما درید
یوسفی گشتیم و عریان سوی بیرون تاختیم
با شراب ارغوانی ، کو دوای درد ماست
در صف مستان او از عرش افزون تاختیم
گلشن عقل و خرد را یکسره بر هم زدیم
هم به گلبانگ جنون مبهوت و مفتون تاختیم
سوی مهرویان چو رندی ، بی قبا و بی نشان
تا ابد چون بندگان ، تسلیم و بی چون تاختیم
رند تبریزی
در گذرگاهی تنگ
چون گلوگاه حیات
می درد خلوت شب نور چراغ ،
می خزد ماه به سوی رگ باغ
سردی شب ،
همه ی زنجره ها کرده خموش
و سپیدار سیاه
در سکوتی سنگین
صبح را منتظر است
دیر وقتیست که در کوچه ی ما
دست تقدیر زمان
همه ی پنجره ها را بسته است
و در این شهر خموش
بوسه از دورترین نزدیکی ،
نغض پبوند حقوق بشر است
لاله ها داغ به دل
سر به گریبان بردند
و علفهای هرز ،
راه صد ساله به شب پیمودند
لیک در باور دلهای گرم
صبح از پشت حصاری تیره
مردی از جنس زمان
عزم این بادیه را خواهد کرد
قصه ی عشق به هم خواهد ریخت
لاله زاران بیدار ،
داغ بر دل همه خواهند سرود
نغمه ی سرخ صبوران صبوح
صبح خواهد شد
و در این وادی نمناکتر از مطلق صفر
روح عصیان زده از آتش آزادی و عشق
حوض نقاشی ها را
پر احساس شعف خواهد کرد
پر احساس هوایی تازه
باز پروار کبوترها
تیرگی های پر زاغان را
شستشو خواهد داد
و زمستان ز پی آمدن نام بهار
در سیه چال زمان خواهد مرد
مرد و زن
پیر و جوان
همه خواهند سرود
نغمه ی دلکش آزادی را
رو سیاهی زغال است که در خانه غم خواهد ماند ...
رند تبریزی